حكيم ابوالقاسم فردوسى
1198
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
زيانى كه بودش همه باز داد * هم از گنج خويشش بسى ساز داد به دو گفت زان پس كه تو ساز خويش * بژرفى نگه دار و مگريز بيش [ آگه دادن خراد برزين هرمزد را از كار بهرام چوبينه ] وزين روى خرّاد برزين نهان * همى تاخت تا نزد شاه جهان همه گفتنيها به دو باز گفت * همه رازها برگشاد از نهفت چنين تا ازان بيشه و مرغزار * يكايك همى گفت با شهريار و زان رفتن گور و آن راه تنگ * ز آرام بهرام و چندين درنگ و زان رفتن كاخ گوهر نگار * پرستندگان و زن تاج دار يكايك بگفت آن كجا ديده بود * دگر هرچ از كار پرسيده بود ازان تاجور ماند اندر شگفت * سخن هرچ بشنيد در دل گرفت چو گفتار موبد به ياد آمدش * ز دل بر يكى سرد باد آمدش همان نيز گفتار آن فال گوى * كه گفت او بپيچد ز تخت تو روى سبك موبد موبدان را بخواند * بران جاى خراد برزين نشاند بخرّاد برزين چنين گفت شاه * كه بگشاى لب تا چه ديدى به راه بفرمان هرمز زبان برگشاد * سخنها يكايك همه كرد ياد به دو شاه گفت اين چه شايد بدن * همه داستانها ببايد زدن كه در بيشه گورى بود رهنماى * ميان بيابان بىبر سراى بر تخت زرين يكى تاج دار * پرستار پيش اندرون شاهوار بكردار خوابيست اين داستان * كه بر خواند از گفتهء باستان چنين گفت موبد بشاه جهان * كه آن گور ديوى بود در نهان چو بهرام را خواند از راستى * پديد آمد اندر دلش كاستى همان كاخ جادوستانى شناس * بدان تخت جادو زنى ناسپاس كه بهرام را آن سترگى نمود * چنان تاج و تخت بزرگى نمود چو برگشت ازو پر منش گشت و مست * چنان دان كه هرگز نيايد بدست كنون چارهاى كن كه تا آن سپاه * ز بلخ آورى سوى اين بارگاه پشيمان شد از دوكدان شهريار * و ز ان پنبه و جامهء نابكار برين بر نيامد بسى روزگار * كه آمد كس از پهلوان سوار يكى سلّه پر خنجرى داشته * يكايك سر تيغ برگاشته بياورد و بنهاد در پيش شاه * همى كرد شاه اندر آهن نگاه بفرمود تا تيغها بشكنند * در ان سلّهء نابكار افگنند فرستاد نزديك بهرام باز * سخنهاى پيكار و رزم دراز به دو نيمه كرده نهاده بجاى * پر انديشه شد مرد برگشته راى فرستاد و ايرانيان را بخواند * همه گرد آن سلّه اندر نشاند چنين گفت كين هديهء شهريار * ببينيد و اين را مداريد خوار پر انديشه شد لشكر از كار شاه * بگفتار آن پهلوان سپاه كه يك روزمان هديهء شهريار * بود دوك و آن جامهء پر نگار شكسته دگر باره خنجر بود * ز زخم و ز دشنام بتّر بود چنين شاه برگاه هرگز مباد * نه آن كس كه گيرد ازو نيز ياد